در سومین بخش جادوی باور پنهان، تو وارد سفری میشوی که کمتر کسی جرأت کرده دربارهاش حرف بزند؛ سفری به جایی در مغزت که سالهاست احساسهای دیگران را بیصدا در خودش جمع میکند… آمیگدال؛ همان ظرف بیانتها که زخمیترین بخشهای ما را نگه میدارد.
اینجا یاد میگیری چرا دوستداشتنِ خود فقط یک جملهی انگیزشی نیست، یک زیرساخت است؛
- چرا بخشیدنِ خود، آزادیِ واقعی است؛
چطور میتوانی خدا را با زبانِ خودت بشناسی، نه با نسخههای آمادهی دیگران؛
و چطور جسم، روح و ذهنت را دوباره در یک خط قرار دهی تا باورهای تازه بتوانند در تو ریشه بگیرند.
در پایان، با یکی از قوانین جهان روبهرو میشوی:
- توانایی مطلق انسان.
قانونی که اگر آن را به یاد بیاوری، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
- این بخش، فقط آموزش نیست؛
- یک یادآوری است…
یادآوریِ اینکه تو از همان لحظهای که به دنیا آمدی، مجهز بودی.
- فقط باید دوباره به خودت برگردی.